محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
512
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به ياد مىآورد و اينكه هرگز از او غايب نبوده است و اگر مىخواست وى را بى - گناه داند آبستنى او را مىديد و چون كار بر او سخت شد با مريم سخن كرد و نخستين سخن وى آن بود كه گفت : « دربارهء تو چيزى در دل دارم كه دوست داشتم از ياد ببرم ولى نتوانستم . و پندارم كه گفتگو از آن بهتر است . » مريم گفت : « سخن نيكو بگوى . » يوسف گفت : « آيا فرزندى بى مرد آيد ؟ » مريم گفت : « آرى ؟ » آنگاه مريم گفت : « مگر ندانى كه خدا وقتى كشت را بيافريد آن را بدون بذر آفريد و بذر از كشتى آمد كه خدا آن را بى بذر رويانده بود . مگر ندانى كه خدا درخت را بى باران برويانيد و به قدت خويش وقتى درخت را بيافريد باران را مايهء زندگى آن كرد . مگر پندارى كه خدا نميتوانست درخت را بروياند و از آب كمك گرفت و اگر آب نبود قدرت روياندن آن را نداشت . » يوسف گفت : « چنين نمىگويم و مىدانم كه خدا به قدرت خويش هر چه را خواهد گويد بباش و بباشد . » مريم به دو گفت : « مگر ندانى كه خدا عز و جل آدم و همسر او را بى مرد و زن آفريد ؟ » گفت : « چرا . » و چون مريم اين سخن بگفت اين انديشه به خاطر يوسف راه يافت كه حالت وى از جانب خدا عز و جل است و چون راز پوشى وى را بديد پرسيدن از او نتوانست . و يوسف خدمت مسجد را به عهده گرفت و همه كارهاى مريم را انجام مىداد كه تن